مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
63
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بزدند و براندند و مال مرا بگرفتند . اين سخنان ميگفت و ميگريست و بر ايشان نفرين همىكرد . جوذر گفت : اى مادر ، نفرين مكن . كه خداى تعالى ، پاداش كردار ايشان بخواهد داد ، چنانچه شاعر گفته : تو راستى بكن و كار با خداى انداز * كه مكر هم بخداوندِ مكر گردد باز پس از آن بمادر گفت : تو در نزد من بنشين . قرصهء نانى كه پديد آورم ، با تو بخورم . تو نيز مرا دعاى خير كن . كه خداى تعالى به من و تو روزى ، فراخ گرداند . آنگاه مادر از سخنان او خشنود گشته ، در نزد او بنشست و جوذر دامى پديد آورده ، بسوى دريا و بركهها ميرفت و همه روز ، ده درم يا بيست درم و يا سى درم ماهى گرفته ، فروخته ، صرف مادر ميكرد و همواره خوشوقت بودند . ولى برادران او صنعتى و بيع و شرائى نداشتند و چيزى كه از مادر گرفته بودند ، تلف كردند . بسان دريوزگان شدند . با تن عريان دربدر هميگشتند . گاهى نزد مادر آمده ، او را فروتنى ميكردند و شكايت از گرسنگى مينمودند . مادر را دل بر ايشان ميسوخت و اگر طعامى از شب مانده بود ، بايشان ميداد و ميگفت : بسرعت بخوريد و پيش از آنكه برادر شما بيايد ، برويد . كه او بودن شما را در اينجا هموار نميتواند كرد و با من نامهربان خواهد شد . پس ايشان به زودى طعام خورده ، بيرون ميرفتند . روزى از روزها برادران جوذر نزد مادر آمدند . مادر ، طعام از بهر ايشان بياورد و همىخوردند كه برادر ايشان جوذر درآمد . مادر بشرم اندر شد و ترسيد كه جوذر بر او خشم گيرد . سر به زير افكنده ، از پسر خجلت هميبرد . ولى جوذر به روى ايشان بخنديد و بر ايشان تحيت گفت و از آمدن ايشان منتپذير گشته ، گفت : عجب روز مباركيست . چگونه شد كه امروز مرا بنواختيد ؟ آنگاه ايشان را در آغوش گرفته ، مهربانى كرد و گفت : گمان من اين نبود كه از من دورى كنيد و مهر از من برداريد و من و مادر را ننوازيد . گفتند : اى برادر ، به خدا سوگند كه ما بسى به تو مشتاق بودم و لكن از آنچه در ميان ما و تو گذشته ، شرم داشتيم و اكنون